غزلی پاییزی ، پیشکش بهار زندگی ام ، همسر مهربان و هنرمندم" زیبا" ، در پنجمین سالگرد پیوندمان

پاییز ، خاطره ای دل فریب بود
فصل شروع نگاهت ، نجیب بود
از زیر مانتویت ، آن آستین سرخ
جام نخست شرابی عجیب بود
آن گونه های وسوسه ، وقت سلام
در دیده ی آدم ، تکرار سیب بود
ای آشناترین ، روزی که دیدمت
دیدم که در دلم ،حسی غریب بود
پاییز آشنایی ، گرچه فریب دل
یک عمر ، خاطره ای دل فریب بود
کاش ...

کاش به جای آن که
جنگلی مه گرفته باشی
باغچه ای خندان بودی
تا مردی
از تو گلی بچیند
نه این که در تو گم شود
**
کاش به جای آن که
کوهی غم زده باشی
تپه شادابی بودی
تا مردی در دامنت بیاساید
نه این که بر دلش سنگینی کنی
**
کاش به جای آن که
دریایی طوفان زده باشی
چشمه آرامی بودی
تا مردی از تو سیراب شود
نه این که در خود غرقش کنی
**
کاش به جای آن که
زنی زیبا باشی
دختر کوچک مردی بودی
که دوست داشتن را به تو می آموخت
نه این که بی وفایی هایت را تلافی کند
***
به یاد اسماعیل خویی
با درودی دیگر بر اسماعیل خویی عزیز ـ شاعر شعور و خروش جاودان . به واقع از شعر خوب نمی شود گذشت ، حتا اگر چله ای بر آن گذشته باشد . این شعر بلند خویی عزیز را - گستاخانه - کمی کوتاه کرده ام و چون از حافظه نقلش می کنم ، هراسانم که واژه ای از آن را نیز برانداخته باشم . چنین مباد .
می خانگی

از حال من پرسید ،
لبخنده ام خاموش با او گفت :
" من خوبم ، آری
خوب و تنهایم
تنهایم و خوبم ... "
**
... دیدم نگاهش می رمد
پرسنده و جویا
و دیگری را در پس دود و صدا می جوید او
گویا ...
**
لبخده ام پژمرد
خاموش تر شد ،
مُرد
خونم خروشان در سکوتم ،
باز دندان بر جگر افشرد :
"تنها منم ، من ، من
موجی جوانم
گیج و سرگشته
صد بار رفته ، صدهزاران بار برگشته "
**
مثل همیشه
باز اندوهم
گوید :
"شادی پیوستن شما را باد
حتا بزرگی های وارستن شما را باد .
تنها منم
کز جرعه اول
پذیرفتم سرشتم را
تنهایی ام را
سرنوشتم را "
**
تنها منم
که گریه ام می گیرد از تصویر افتادن
وقتی که می بینم
انبوه شاهینان بی پر را
بر سفره ای از لاشه کرکس "
**
آن سوی سرد نیمه شب
در کوچه های پرسه و پرسش
تنها منم
ای هرکس ، ای هرکس !
(فروردین ۱۳۴۹- تهران - از کتاب : رهروان دریا )
پنج دوبیتی دانشگاهی
![]()
۱)
خودش را بچه ای مثبت نشان داد
نشان از بچه های درس خوان داد
شنیدم آخر ترم گذشته ،
یکی دیگر به جایش امتحان داد
**
۲)
امان از این همه مشروطی تو
و از موهای مثل طوطی تو
از این موها و مشروطی گذشته
مرا دیوانه کرد این شوتی تو !
**
۳)
به دستش تلفن همراه آمد
و بر تن مانتوی کوتاه آمد
بدین آرایش جشن عروسی ،
چرا ایشان به دانشگاه آمد ؟!
**
۴)
به دانشگاه رفت و باوری یافت
میان این همه سرها ، سری یافت
از این گونه تعارف ها گذشته ،
خدا را شکر ، خانم شوهری یافت !
**
۵)
جواب پرسشم را دیر می داد
و هی می برد حرف خویش از یاد
گمان کردم کمی ذهنش خراب است
ولی دیدم : اس ام اس می فرستاد !
***

نگاهی به شیوه ای دیرین در خود فریبی و دیگرفریبی در این سرزمین
از چنگال گرگ تا دندان گرگ
حکایت جالبی منسوب است به ابوعیناء از ادیبان ، شاعران و حاضرجوابان مشهور عرب که نابینا نیز بوده است . گویند بامدادی به سویی روانه بود که بوالفضولی می بیندش و با شگفتی بسیار می پرسد : ای ابوعینا ! این تو هستی ؟! در این پگاه به کجا می روی ؟ ابوعینا پاسخ می دهد :
به مناسبت یک صد و پنجاهمین سال ترجمه رباعیات خیام
به زبان انگلیسی از سوی فیتز جرالد :

رباعی ای از خودم تقدیم به خیام :
روزی که به کار خلق فرجام دهند
در دوزخ و در بهشت آرام دهند
ای کاش در آن لحظه تشویش به من
یک جرعه از آن باده خیام دهند
نام بلند خیام
شاید در جهان کمتر شاعری توان یافت که همچون خیام ما ، این مایه اندک شعر سروده باشد ، در آن اندک سروده نیز جای تردید فراوان باشد و آن گاه چنان به شاعری نام برآورد که هر جا نامی از نوعی خاص از شعر است ، همگان او را سرآمد آن گونه شعر بشناسند . جاودانگی نام خیام اما ؛ تنها بازبسته توانایی او در این شیوه شاعری نیست ؛ توانایی ای که بازشناسی آن در میان انبوه رباعیات منسوب به او ، دست کم نبوغی هم پایه نبوغ سراینده اش می خواهد .
غرلی تازه که هیچ چیز آن تازگی ندارد جز رنج یادآوری خاطراتی که انسان می پندارد دفنشان کرده اما در واقع ، خود زیر آنها دیری است که دفن شده است :
من آرزو ها را به تو بخشیدم و دیدی
از آرزو پر هستی و لبریز تردیدی
امّید با هم بودن و ماندن کنار هم
وقتی فقط از سوی من باشد ، چه امّیدی ؟!
چشمانت از بس در بهار و باغ ها گم بود
قدر گلی را که به تو دادم ، نفهمیدی
دستان گرم و خالی ام را آشیان کردم
هرگز نفهمیدم چرا ننشسته ، رنجیدی
گفتم بیا و سایبانم باش ، ای خورشید !
اما تو در ویرانه ها ، بر خاک تابیدی
تنها همین تصویر از تو یاد من مانده :
در تیرگی ها گم شدی ، با سایه رقصیدی
ما خاموشیم
چونان گلوله هایی که در خشاب خاموشند
یا همچون حیوانی زخم خورده
که خونش
به اندرونش می ریزد !
(ترجمه شعری از ناظم حکمت )
***
غزلی از سال ها پیش که بیشتر مناسب این روزهاست :
با دشنه های خونین ، در انتهای بازی
مست غرور خویشند ، این فاتحان تازی
گردنکشان شکستند در انهنای تقدیر
در زیر چکمه ها مُرد رویای سرفرازی
وا خسروانه دیهیم ، وایا به ایزدی تخت !
برجای هم نشینند: خوکی ، سگی ، گرازی
ما را به هیزمی سوخت ،دیگ دروغ و تزویر
باید بسوزی ای دل ، با سوختن بسازی
این است آن چه با هم دادنند جان ما را :
یک لحظه زنده بودن ، مرگی به این درازی



غزلی برای پسرانم
سرانجام پسرانم ، پیروز و پارسا به دنیا آمدند .
برای آنها غزلی سروده ام
:
ز دوردست ترین ها ، برابرم هستید
فرشتگان نجات مکررم هستید
![]()
چرا ز پای بیفتم که در سپردن راه
دو یار من پس از این و دو یاورم هستید
![]()
در این زمانه سوزان ، در این کویر سراب
شما دو سایه افتاده بر سرم هستید
![]()
به کورچشمی این قیدهای دستوری
هنوز ، دوباره ، باز ، دیگرم هستید
![]()
شما دو برگ جدید شکفتن عشقید
گلِ تمام غزل های دفترم هستید
![]()
![]()
![]()
نه این که من پدرم بعد از این ، شما فرزند
به رسم کهنه رفیقان برادرم هستید
هرچند ز خود بریده نومید خودیم
خوشبین به صلاحیت و تایید خودیم
تا خلق گمان برند با خود خوبیم
هی در پی افتتاح و تمدید خودیم
غم نیست
هرچند دیگر در دلم اندوه و ماتم نیست
حال و هوا و شور و شوق عاشقی هم نیست
فرق فرود و اوج را دیگر نمی فهمم
حتا رسیدن هم برایم حس مبهم نیست
مستم نمی سازد کلام شاعران دیگر
گرچه شراب و شعر ، در اطراف من کم نیست
از مرگ شادی ها ندارم غصّه ای ، هرچند
حتا یکی از روزهایم بی محرّم نیست
با این همه ، با آن که دلگیرم من از عالم،
چشم امیدی هرگزم از اهل عالم نیست
تا آن که شاید این ورق یک روز برگردد
با بی خیالی زنده ام ؛ تا زنده ام ، غم نیست
چرا یهودیان این قدر قدرتمندند؟!
دکتر فرخ سلیم
روزنامه نگارمستقل اسلام آبادی
در تمام دنیا تنها 14 میلیون یهودی وجود دارد ؛ هفت میلیون در آمریکا، پنج میلیون در آسیا، دو میلیون در اروپا و یکصد هزار نفر در آفریقا. در برابر هر یهودی در دنیا ، یکصد نفر مسلمان وجود دارد.با اینحال یهودیان بیشتر از یکصد برابر قدرتمندتر از تمام مسلمانان هستند.آیا هرگزمتعجب نشده اید که چرا؟
جامعه شناسی افکار عمومی در ایران
ابراهیم نبوی - پنجشنبه 20 تیر 1387
شاید به این موضوع فکر کردید که چرا در ایران هیچ وقت " نظر" مردم قابل پیش بینی نیست و به همین دلیل هم " نظرسنجی" جواب نمی دهد و بر اساس نظرسنجی علمی هم نمی توان چیزی را پیش بینی کرد. مثلا برخی می گویند حداقل نود درصد مردم ایران مخالف جمهوری اسلامی و طرفدار برکناری حکومت اند، از طرف دیگر تقریبا همه اصلاح طلبان معتقدند که 75 درصد مردم کشور طرفدار اصلاحات اند، و یک واقعیت دیگر این است که جمهوری اسلامی معتقد است که حداقل 99 درصد مردم ایران با تغییر حکومت در ایران مخالفند و طرفدار اسلام و انقلابند.
داستان کوتاهی از خودم
کاج حیاط ما
مامان دیگر حرفی نزد، مثل آن وقت هایی که پدر چیزی را به طرف دیوار پرت می کرد و مامان دیگر چیزی نمی گفت ،ساکت ایستاد و به ظرف های نشسته توی ظرفشویی زل زد.
سه شعر طنز از عقرب الشعرا
:
عجب چیزی است
آن چشم های آبی خون خوار، عجب چیزی است
حقا که لنز تازه سرکار ، عجب چیزی است
حسن خدادادی اگر افسانه شد دیگر
شلوار تنگ و مانتوی قردار، عجب چیزی است
این فعل اگرچه اکثرا با حال می آید
شش حالتش در صیغه سردار ، عجب چیزی است
آن روح قدسی همنشین گر با مدد گردد
داخل شود بی مانتو و شلوار ، عجب چیزی است
آن هاله نوری که دور کله بعضی است
دور از حضور جمله حضار ، عجب چیزی است
***
خواب هسته ای
خواب دیدم که هزار و چارصد است
وضع ما خوب است و آمریکا بد است
خواب دیدم که ابر قدرت شدیم
واقعا از هر جهت راحت شدیم
خواب دیدم هسته بارآور شده
از مسلم هم مسلم تر شده
میوه پرحاصل آن در قم است
هسته اش هم توی دست مردم است
خواب دیدم دختران قد بلند
مانتو های هسته ای پوشیده اند
خواب دیدم هسته با طعم سن ایچ
می شود توزیع با کارت بسیچ
در فلسطین نهضت هسته به پاست
در تمام منطقه دسته به پاست
خواب دیدم خودرو های هسته سوز
در ترافیک اند گم در طول روز
در تمام شهر ها در هر کنار
جشن هسته بود بر پا هر بهار
یک گروه از لات های هرزه گرد
گرد هسته می زدند از زور درد ....
***
فکر سانسور
برای هنرمندان نازنین
که با جمع کردن امضا علیه سانسور ارشاد
وقت عزیزشان را هدر دادند
ای هنرمند مردمان پپه
فکر سانسور این قدر نکنید
بارها کرده اید امضا جمع
فایده داشته مگر نکنید
مهر ارشاد اگر به کاری خورد
وانگهی نام آن اثر نکنید
جز به تایید هسته و این ها
هنر از خود دگر به در نکنید
این همه رنج از هنر برخاست
دنده تان نرم باد هنر نکنید
بهر تایید این جفنگیات
مهر ارشاد را هدر نکنید

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب می دانم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست؛
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید؛ و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.
در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،
در آن لحظه ای که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،
در تمام لحظه هایی که تو میدانی، می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان.
صبح که ماهی گیران با قایق هایشان به دریا می رفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفته ای برسانم.
بیدار شو و سلام ساده ماهی گیران را بی جواب مگذار!
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.
باید از اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.
دیگر تکرار نخواهد شد.
از کتاب : بار دیگر، شهری که دوست می داشتم
ترانه ای برای ترانه ها
کار تازه ای است به یاد کودکی هایم که از ترانه های ماندگار زندگی ام رنگ و بو گرفته و گویی هر ترانه ای ،بخشی از احساسات جا مانده در لحظه های پر سوز نوجوانی و جوانی بی سامان مرا، چون دیگرانی بسیار، به دوش برکشیده ، تا امروز و فردایم با خود آورده است .خواسته ام این حس نوستالژیک و از دست دادگی را گفته باشم ؛ بدین امید که اگر به چشم کسی از خوانندگانمان خوش آید ، ما را از خبرش بی خبر نگذارد؛ بادا :
یاد ترانه
از تب ترانه پر بود
شب عاشقانه هامون
شور و ناز و عشوه می ریخت
از لب ترانه هامون
***
مستی مون تموم نمی شد
ته کوچه سار آواز
لذت خاطره می شد
آخر ترانه ، آغاز
***
توی لحظه لحظه هامون
این همه تیره نبودیم
مثل آدمای مرده
رو به هم خیره نبودیم
***
واژه های عاشقانه
این همه وحشی نبودن
جز به لطف و شرم و احساس
شاعرا نمی سرودن
نازنین بانوی شعرا
لیلی شیرین ما بود
عطر وحشی تمنا
توی آسمون رها بود
***
دلمونو جا گذاشتیم
یه جایی گوشه آواز
سرنگون شدیم من و تو
به زمین ، از اوج پرواز
***
کو ترانه ای که این دلو دوباره دیوونه کنه
نغمه ای کو که خرابه های غمو میخونه کنه
***
دیگه آوازی نداریم
سوزی و سازی نداریم
وقتی آوازی نباشه
چند شعر خوب
قصه ما
محمدرضا ترکی
ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست
قصه این عشق های پیش پا افتاده نیست
عشق ما با التهابی از جنون آمیخته ست
چون هوسناکی مشتی مردم واداده نیست
با جنون و التهاب عاشقی مانند من
بی گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست !
در تلاطم های اقیانوس پر طوفان عشق
پای واپس می کشد موجی که طوفان زاده نیست
گام هایم با تو هر دم در شروعی تازه اند
پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست
بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست
در شکیبایی زنی همچون تو فوق العاده نیست
عطر زلفت در تن گل های وحشی ریخته ست
ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست
با تو باید تا افق های رهاتر پر کشید
آه ، بال من برای پرزدن آماده نیست....
**********************
آب طلب نکرده
فاضل نظری
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کن
****************
سلمان هراتی
من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟
*
من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟
*
من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟
*
من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟
*
من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟
*
من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
***************
پناه
علی محمد مودب
موش به سوراخش ميخزد
لاكپشت به لاكش
و شترمرغ
سر در شن فرو ميكند
اما قناري را اگر بترسانند
ميپرد به آغوش آسمان
***************
در غبار خویش 
حسن یعقوبی
عمریست مثل سايه گمم در غبار خويش
آرام و سرد مي گذرم از كنار خويش
چون ساعتي تكيده و تنها تمام عمر
ماندم به روي طاقچه ي روزگار خويش
گويا كه سال هاست به پايان رسيده ام
مانند شمع سوخته اي بر مزار خويش
خاكستري رها شده ام در نگاه باد
انگار كرده شعله ي آن چشم، كار خويش
دارم قدم قدم به تو نزديك مي شوم
از لحظه اي كه دور شدم از مدار خويش
*****************

دف ها به رقص آمده و تارها خوشند
یادش به خیر یک دم از این دشت رد شدی
خوش باش ای نسیم که نیزارها خوشند
این خشت ها چقدر ترک خورده اند ...آه
اینجا چه کوچه ای است که دیوارها خوشند
تا این کلاغ های سیه چرده زنده اند
با آن که ناخوشند سپیدارها خوشند ..!
آه ا ی چنار پیر در این بی کسی نمیر
عمری است با تنفس تو سارها خوشند
مارا برادران به کلافی فروختند
ما هم خوشیم چون که خریدارها خوشند
تنها پلنگ زخمی این کوهسارهم
امشب به خون نشسته و کفتارها خوشند ....
چند شعر از خودم
اتفاق
در دلم احساس سردی اتفاق افتاده است
پیکرم یخ کرده ، دردی اتفاق افتاده است
باد پوچی می وزد در تار و پود بودنم
مرگ تدریجی مردی اتفاق افتاده است
تلخ و تنها مردن یک جنگجوی بی غرور
در سر انجام نبردی اتفاق افتاده است
برگ برگ دفترم از این خبر سرگشته اند
ابتذال فصل زردی اتفاق افتاده است
***
این همه تلخی و سردی ، این همه پوچی و درد
من نمی گویم تو کردی ،اتفاق افتاده است
هنوز گرم شرابم ، هنوز مست غرورم
هنوز خون به دلم می کنند و باز صبورم
هنوز سایه ام از کوه ها نیامده پایین
هنوز لرزه بر اندام ره فکنده عبورم
هنوز غرق دریغند کشند بر سر دارم
هنوز همره بیمند کنند زنده به گورم
هنوز عاشقم ، آری ، و ترسشان همه این است
به شور و شر بکشاند قبیله را شر وشورم
***
و هرگز عشق نمیرد که من ز دولت عشق است
هنوز گرم شرابم ، هنوز مست غرورم