X
تبلیغات
پرسه گون

زمستان یعنی 

تو رفته ای 

و بهار باغ دیگری شده ای.


(جلیل صفربیگی)

+ نوشته شده در یکشنبه 1 دی1392ساعت 22:46 توسط |

«جامعه بدون ادبیات، جامعه‌ای است محکوم به توحش معنوی.» 
(ماريو بارگاس يوسا)(1)

دانشکدۀ ادبیات، یکی از شش دانشکده ای بود که هم زمان با تأسیس دانشگاه تهران) 1313ش.) کار خود را آغاز کرد؛ البته آموزش رسمی و علمی زبان و ادبیات فارسی، از چند سالی پیش تر (1307ش.) در دارالمعلین عالی)دانشگاه تربیت معلم بعدی و دانشگاه خوارزمی کنونی( آغاز شده بود. شکل گیری این نهاد آموزشی- پژوهشی را که در راستای آرزو و خواست تجددگرایان و ملیت دوستان دوران پهلوی اول بود، می توان گامی دانست در مسیر بازنگری به میراث کهن ادب فارسی و هدایت آن به سوی پویایی و شکوفایی، تحت تاثیر الگوی فکری اروپای صنعتی. اکنون با گذشت هشتادوپنج سال از عمر رشتۀ زبان و ادبیات فارسی در ایران، این رشته در شکل و جایگاه نهادی دانشگاهی، هم سو با جریان های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی توانسته نقش های متفاوتی ایفا کند. (2)

چرا ادبیات می خوانی؟ مگر این روزها، مهندسی و پزشکی، سکه رایج بازار نیست؟ تو که رتبه ات پایین نبود و می توانستی به رشته-های بالا(!) راه بیابی،چرا ادبیات را برگزیدی؟ اصلا کسی پیدا می شود که ادبیات برگزیده خود او باشد؟! اگر به این رشته آمده ای که مدرکی سر هم کنی تا با آن، دهان گشاد هیولای بروکراسی را پر کنی و به یمن مزایای مدرک دانشگاهی، کوپن نان خوش رنگ تری به دستت بدهند، که هیچ. چه بسا همین کلاس های نیم بند، کتاب های مثله شده، کلاس های تق و لق و استادان بی روش و خسته، پژوهش های غیرنقادانه و سطحی و ....کفایت کند تا پس از عمر فرسودنی چند در این راه روهای تاریک، از سر گذراندن نیم سال هایی پرشتاب و نمره ستانی از این و آن استاد، مدرکی به دستت برسد و عنوانی بیابی و بشوی متخصص نیم بند و ناکارآمدی که البته همه ویژگی های لازم برای این نظام بیمار و سیری ناپذیر را دارد و آن چه انتظارت را می شد – که تازه اگر و آیا بکشد یا نکشد- میزی، دفتری و دستکی است یا اگر شوربخت تر باشی، کلاس درسی از همین دست. آن گاه باید بنشینی و در انتظار فرارسیدن آخر برج، روزها را بشمری و با اندیشه اضافه حقوق و مصوبات جدید سر کنی تا کی به بازنشستگی برسی و ناگاه مرگی که دهان باز می کند و می بلعدت و دیگر هیچ.
اما اگر این سرنوشت را نمی پسندی و هوس شاعری و نویسندگی تو به صرافت تحصیلات عالی ادبی و دانشگاهی انداخته تا به گمان خویش،آفرینش و ذوقت را با مطالعات آکادمیک و شیوه مند، تیزی و جلایی ببخشی، اکنون می بینی این جا هر چه بیش تر این ها را بجویی، کمتر می یابی و در کلاس های درس ادبیات، خبری از این ها نیست. رابطه ادیبان سنت گرا و تاریخ پرست ما با عوالم جدید و اندیشه های نوین، اگر به کل قطع نباشد، بسیار کمتر از خود توست و این را حمل بر کبر و غرور خود هم نمی توانی کرد. ادبیات به زعم بسیاری از استادان برجسته، گنج دیرینه و مقدسی است که قرن ها پیش، تابش خورشید و سعی باد و باران، یک بار برای همیشه، پدیدش آورده و مردمان روزگاران پسین، جز آن که ستایش گر آن باشند، کاری دیگر از دستشان برنمی آید و همه سترون و عقیمند. شتر کُندروِ ادیبان ما در بیابان تحقیق و مطالعه، حتا به سرزمین شعر صائب هم نمی رسد، چه برسد به چشمه سار زلال روزگاران نو.
شاید هم بگویی نوعی احساس وظیفه در برابر زبان و فرهنگ سرزمینت، کوشش برای پاسداری از این سند ملیت و درآوردن انحصار تحقیق و مطالعات ادبی از دست بیگانگان، پای تو را به این رشته کشانده است. مگر انگیزه ای بهتر از این هم می توان داشت؟ وقتی به کارنامه غرورانگیز چند نسل پیش ادیبان دانشگاهی می نگری، روحت از شوق و احترام و همین طور غبطه لبریز می شود: علامه بدیع الزمان فروزانفر، دکتر محمد معین، دکتر خسرو فرشیدورد، دکتر منوچهر مرتضوی، دکتر عبدالحسین زرینکوب، استاد قاضی طباطبایی، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، دکتر حسن انوری، دکتر تقی پورنامداریان، دکتر سیروس شمیسا، دکتر میرجلال الدین کزازی، دکتر سعید حمیدیان و ... . گویی این فهرست پرشکوه و پرافتخار را پایانی نیست. اما وقتی می خواهی با شور، امید، کوشش و کار بسیار، حلقه ای باشی برافزوده به این زنجیر طلایی، می بینی درها به رویت بسته است و از تو چیز دیگری خواهند خواست و خواهند ساخت.
هیچ کس حال و حوصله بحث و پرسش گری را ندارد، مجال کوتاه کلاس ها و جزوه های خلاصه شده، کنج کاوی و تعمق را برنمی تابد و در صورت پافشاری بر راه و هدفت، با این اعتراض ها روبه رو می شوی که : چه قدر حوصله داری؟ چرا بحث می کنی؟ چرا برای خودت و ما کار می تراشی؟ چرا با استاد مخالف می کنی و سوال می پرسی ؟ و ... .
آن وقت تو می مانی و این سخن از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی:
« بر کف دریا ایستادن و با کف دست خود در اندیشه صید بودن، چیزی جز حشرات ریز لب ساحل، نصیب ما نخواهد کرد. »(3) 
***
پی نوشت:
1- چرا ادبيات؟ (Why Literature) ، ماريو بارگاس يوسا(Mario Vargas LIosa/ ، ترجمه عبدالله كوثري، لوح فكر، تهران 1384.
2- ر.ک: رشته زبان و ادبیات فارسی از اقتدار تا انزوا، دکتر محمود فتوحی، بخارا، شماره93، تیر1392.
3– چراغ های خاموش، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، روزنامه ک‍ار و ک‍ارگ‍ر، ۱۰ ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۸۱.

+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1392ساعت 0:10 توسط |

امروز با خانواده در پارک جنگلی بودیم. چند جوان اهل موسیقی هیاتی، داشتند با طبل و فلوت و سنج، تمرین یا هماهنگی برای سازبندی یا همچنین کاری می کردند. ساعتی چند نواختند و ما هم خواسته و نخواسته گوش فرادادیم. قطعات و ملودی ها همه معمولی و تکراری و در مایه های عزا و عزاداری روزهای نزدیک محرم بود. اما در پایان تمرینشان، یکی شان- نمی دانم با چه انگیزه ای، شاید برای رفع خستگی خودشان یا ما - با فلوت، قطعه ای موسیقی غربی در مایه های بلوز اجرا کرد که سخت تاثیرگذار و جان سوز بود. خواستم از این هنرمند گمنام و بی ادعا سپاس گزاری کنم . دمش گرم . همین.
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1392ساعت 21:16 توسط |

این روزها بسیار به یاد این شعر ژاپنی می افتم که سال ها پیش جایی (ماهنامه گزارش) خوانده بودم:

باران آمد

سقف کلبه ام را فروریخت

بر باران لعنت فرستادم 

باد آمد

 چراغ کلبه ام را کشت

بر باد نیز لعنت فرستادم

*

یارم از در در آمد

باران پیراهنش را بر تنش چسبانده بود ...

بر باران رحمت فرستادم

*

 باد موهایش را پریشان کرده بود

بر باد نیز رحمت فرستادم

و بر آن بادی که چراغ کلبه ام را کشت نیز رحمت فرستادم.


+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1392ساعت 20:51 توسط |


خواب هر باغ که سنگین باشد

حقش آن است که غمگین باشد

 

در حریقی که خزان افروزد

گرم یک بازی رنگین باشد

 

آن زمان چشم گشاید که بهار

تا ابد آن سوی پرچین باشد

 

طمع سبز شدن نتوان بست

حیف این خاک که خونین باشد

 

ای فلک از تو چه کم می گردد

کام فرهاد تو شیرین باشد؟

 

خبر تازه همین است که درد

بر همان شیوه دیرین باشد

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1392ساعت 1:9 توسط |

مطالب قدیمی‌تر