نفرین نامۀ جنگ

آغشته با خون، صبح و شامم را
آزرده با گَندش مشامم را

این جنگ، این بیهوده، این نکبت
با تلخی اش پر کرده کامم را

آسودگی بُرده ز جان و تن
آگنده از زهرآبه جامم را

صلح آرزویی بود و پرپر شد
وا حسرتا سودایِ خامم را!

بنگر به جای عشق و آزادی 
در پای چه ریزم کلامم را!

از جنگ می نالم که گم کردم
در دام او، عیش مدامم را

+ نوشته شده در شنبه 4 مرداد1393ساعت 3:46 توسط |

در جایی از فیلم مستند «بولینگ برای کلمباین» (BOWLING FOR COLUMBINE/ 2002) ، مایکل مور در گفت و گو با «مریلین منسون» (Marilyn Manson = Brian Hugh Warner ) خواننده راک - متال آمریکایی، از او می پرسد: اگر می توانستی ساعتی پیش از آن تیراندازی و کشتار خون بار در آن دبیرستان با این نوجوانان حرف بزنی به آنان چه می گفتی؟
پاسخ منسون درخشان و اندیشه برانگیز است:
- هیچ. مطلقن هیچ! تنها گوش می کردم ببینم آنان چه می گویند؛ کاری که هیچ کس نکرد!

گاهی در میانه کشمکش ها و جر و بحث های برخی، آن چه نبودش حس می شود همین حق دیده و شنیده شدنِ کسانی است که دارند درباره خودشان و خیر و صلاح یا ضرر و زیانشان حرف می زنند و تصمیم می گیرند.
امروز هم دارند بر سر این که چه گونه و از کدام راه باید مردم را به بهشت برد و چه کسی می تواند و چه کسی نمی تواند ببرد، آیا باید یا نباید برد، دعوا می کنند اما یکی نیست بپرسد چرا از همین مردم نمی پرسید: از نظر شما بهشت کجاست؟ آیا بهشت از دید همه کس یکسان است؟ پس از آن اگر مردم بخواهند و اگر خودشان نتوانند بروند، می توانند آنها را به همان جایی ببرند که دلشان می خواهد.
البته بد نیست به ویژگی هایی که افلاتون برای آرمان شهر یا اتوپیا برشمرده نیز نگاهی بیندازند و ببینند از جمله کسانی که در آرمان شهر نباید باشند همین روحانیون هستند. می ترسم آقایان مردم را تا بهشت برسانند و خودشان از همان دم در  برگردند!
یاد یکی از شعرهای طنز هادی خورسندی هم افتادم که به بی ارتباط به این سخن نیست:

 

گمنامِ داستان

این قصه خوانده ایم،
این قصه خوانده ایم به تکرار،
این قصه را به نقل ز قرآن و مثنوی،
خواندیم پیش از این.

این قصه خوانده ایم که میبرد؛
آن مور بینوا؛
آن مور خوش خیال؛
پای ملخ به کاخ سلیمان!
البته که به همت آن مور؛
گفتیم آفرین!

خواندیم قصه را و شنیدیم بارها،
اما شما و ما،
در ماجرای مور و سلیمان،
هرگز به حال آن ملخک فکر کرده ایم؟
یک لحظه ردّ پای ملخ را گرفته ایم؟
آن بینواترین.

من با اجازه تان،
در ماجرای مور و سلیمان پادشاه،
گاهی به حال و روز ملخ فکر میکنم:
آن بی نشان شهید، گمنام داستان!
یعنی یگانه صاحب آن پا.
باری. همین. همین!

+ نوشته شده در شنبه 24 خرداد1393ساعت 13:53 توسط |

 

سِلفیّه (سروده طنزی درباره فیس بوک ایرانی)

 

 

همراه با خدیجه و صغرا و طاهره

از خود گرفته اکرم، یک سلف ­پرتره                                       

 

آپلود کرده آن را در فیس بوکِ خود

حظ می­ کند از این که:«هی لایک می­ خوره!»

 

البته نام آن ها در عکس آمده:

آراسته، آزیتا، مهسا و خاطره

 

آرایش و لباس و موها به گونه ­ای است

گویی که دخترک­ ها هستند ساحره

 

در زیر آن نشسته، چندین کامنت و لایک

از نرجماعتی که کف­ کرده یک ­سره

 

زیرش جواب گفته، با: مرسی و فدات!

بر یک­ یکِ کامنتِ آن خلق، دختره

 

بین پسندهایش، از جمله آمده:

لیدی­گاگا، رونالدو، شهرام شب­پره!

 

از دور دیده مادر، دیشب که گرم بود

اکرم گشوده در چت، آن زیر، پنجره

 

مانند سیر و سرکه غُل­غُل زده دلش

ناچار لب گشوده در پیش شوهره،

 

گفته که جعفرآقا!  چت کرده دخترت!

دختر بشینه رو چت، دیگه کی می بره؟

 

بازآمده به یادش جعفر که  اکرمش

 بر روی دسکتاپِ شاگردش اصغره!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 اردیبهشت1393ساعت 23:41 توسط |

«جامعه بدون ادبیات، جامعه‌ای است محکوم به توحش معنوی.» 
(ماريو بارگاس يوسا)(1)

دانشکدۀ ادبیات، یکی از شش دانشکده ای بود که هم زمان با تأسیس دانشگاه تهران) 1313ش.) کار خود را آغاز کرد؛ البته آموزش رسمی و علمی زبان و ادبیات فارسی، از چند سالی پیش تر (1307ش.) در دارالمعلین عالی)دانشگاه تربیت معلم بعدی و دانشگاه خوارزمی کنونی( آغاز شده بود. شکل گیری این نهاد آموزشی- پژوهشی را که در راستای آرزو و خواست تجددگرایان و ملیت دوستان دوران پهلوی اول بود، می توان گامی دانست در مسیر بازنگری به میراث کهن ادب فارسی و هدایت آن به سوی پویایی و شکوفایی، تحت تاثیر الگوی فکری اروپای صنعتی. اکنون با گذشت هشتادوپنج سال از عمر رشتۀ زبان و ادبیات فارسی در ایران، این رشته در شکل و جایگاه نهادی دانشگاهی، هم سو با جریان های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی توانسته نقش های متفاوتی ایفا کند. (2)

چرا ادبیات می خوانی؟ مگر این روزها، مهندسی و پزشکی، سکه رایج بازار نیست؟ تو که رتبه ات پایین نبود و می توانستی به رشته-های بالا(!) راه بیابی،چرا ادبیات را برگزیدی؟ اصلا کسی پیدا می شود که ادبیات برگزیده خود او باشد؟! اگر به این رشته آمده ای که مدرکی سر هم کنی تا با آن، دهان گشاد هیولای بروکراسی را پر کنی و به یمن مزایای مدرک دانشگاهی، کوپن نان خوش رنگ تری به دستت بدهند، که هیچ. چه بسا همین کلاس های نیم بند، کتاب های مثله شده، کلاس های تق و لق و استادان بی روش و خسته، پژوهش های غیرنقادانه و سطحی و ....کفایت کند تا پس از عمر فرسودنی چند در این راه روهای تاریک، از سر گذراندن نیم سال هایی پرشتاب و نمره ستانی از این و آن استاد، مدرکی به دستت برسد و عنوانی بیابی و بشوی متخصص نیم بند و ناکارآمدی که البته همه ویژگی های لازم برای این نظام بیمار و سیری ناپذیر را دارد و آن چه انتظارت را می شد – که تازه اگر و آیا بکشد یا نکشد- میزی، دفتری و دستکی است یا اگر شوربخت تر باشی، کلاس درسی از همین دست. آن گاه باید بنشینی و در انتظار فرارسیدن آخر برج، روزها را بشمری و با اندیشه اضافه حقوق و مصوبات جدید سر کنی تا کی به بازنشستگی برسی و ناگاه مرگی که دهان باز می کند و می بلعدت و دیگر هیچ.
اما اگر این سرنوشت را نمی پسندی و هوس شاعری و نویسندگی تو به صرافت تحصیلات عالی ادبی و دانشگاهی انداخته تا به گمان خویش،آفرینش و ذوقت را با مطالعات آکادمیک و شیوه مند، تیزی و جلایی ببخشی، اکنون می بینی این جا هر چه بیش تر این ها را بجویی، کمتر می یابی و در کلاس های درس ادبیات، خبری از این ها نیست. رابطه ادیبان سنت گرا و تاریخ پرست ما با عوالم جدید و اندیشه های نوین، اگر به کل قطع نباشد، بسیار کمتر از خود توست و این را حمل بر کبر و غرور خود هم نمی توانی کرد. ادبیات به زعم بسیاری از استادان برجسته، گنج دیرینه و مقدسی است که قرن ها پیش، تابش خورشید و سعی باد و باران، یک بار برای همیشه، پدیدش آورده و مردمان روزگاران پسین، جز آن که ستایش گر آن باشند، کاری دیگر از دستشان برنمی آید و همه سترون و عقیمند. شتر کُندروِ ادیبان ما در بیابان تحقیق و مطالعه، حتا به سرزمین شعر صائب هم نمی رسد، چه برسد به چشمه سار زلال روزگاران نو.
شاید هم بگویی نوعی احساس وظیفه در برابر زبان و فرهنگ سرزمینت، کوشش برای پاسداری از این سند ملیت و درآوردن انحصار تحقیق و مطالعات ادبی از دست بیگانگان، پای تو را به این رشته کشانده است. مگر انگیزه ای بهتر از این هم می توان داشت؟ وقتی به کارنامه غرورانگیز چند نسل پیش ادیبان دانشگاهی می نگری، روحت از شوق و احترام و همین طور غبطه لبریز می شود: علامه بدیع الزمان فروزانفر، دکتر محمد معین، دکتر خسرو فرشیدورد، دکتر منوچهر مرتضوی، دکتر عبدالحسین زرینکوب، استاد قاضی طباطبایی، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، دکتر حسن انوری، دکتر تقی پورنامداریان، دکتر سیروس شمیسا، دکتر میرجلال الدین کزازی، دکتر سعید حمیدیان و ... . گویی این فهرست پرشکوه و پرافتخار را پایانی نیست. اما وقتی می خواهی با شور، امید، کوشش و کار بسیار، حلقه ای باشی برافزوده به این زنجیر طلایی، می بینی درها به رویت بسته است و از تو چیز دیگری خواهند خواست و خواهند ساخت.
هیچ کس حال و حوصله بحث و پرسش گری را ندارد، مجال کوتاه کلاس ها و جزوه های خلاصه شده، کنج کاوی و تعمق را برنمی تابد و در صورت پافشاری بر راه و هدفت، با این اعتراض ها روبه رو می شوی که : چه قدر حوصله داری؟ چرا بحث می کنی؟ چرا برای خودت و ما کار می تراشی؟ چرا با استاد مخالف می کنی و سوال می پرسی ؟ و ... .
آن وقت تو می مانی و این سخن از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی:
« بر کف دریا ایستادن و با کف دست خود در اندیشه صید بودن، چیزی جز حشرات ریز لب ساحل، نصیب ما نخواهد کرد. »(3) 
***
پی نوشت:
1- چرا ادبيات؟ (Why Literature) ، ماريو بارگاس يوسا(Mario Vargas LIosa/ ، ترجمه عبدالله كوثري، لوح فكر، تهران 1384.
2- ر.ک: رشته زبان و ادبیات فارسی از اقتدار تا انزوا، دکتر محمود فتوحی، بخارا، شماره93، تیر1392.
3– چراغ های خاموش، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، روزنامه ک‍ار و ک‍ارگ‍ر، ۱۰ ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۸۱.

+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1392ساعت 0:10 توسط |

این روزها بسیار به یاد این شعر ژاپنی می افتم که سال ها پیش جایی (ماهنامه گزارش) خوانده بودم:

باران آمد

سقف کلبه ام را فروریخت

بر باران لعنت فرستادم 

باد آمد

 چراغ کلبه ام را کشت

بر باد نیز لعنت فرستادم

*

یارم از در در آمد

باران پیراهنش را بر تنش چسبانده بود ...

بر باران رحمت فرستادم

*

 باد موهایش را پریشان کرده بود

بر باد نیز رحمت فرستادم

و بر آن بادی که چراغ کلبه ام را کشت نیز رحمت فرستادم.


+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1392ساعت 20:51 توسط |

مطالب قدیمی‌تر