شنبه 1 آذر1393 21:17

هرگز درخت، از شب توفان سخن نگفت

برگِ سخن نماندش و این سان سخن نگفت

 

مردی شکست در خود و قلبش مچاله شد

اما به رسم و شیوه مردان، سخن نگفت

 

جان کَند تلخ و انگاشت شیرین و دم نزد

تن داد سخت و پنداشت آسان، سخن نگفت

 

در کوچه های خاطره، گشتی شبانه زد

تنها نشست گوشه میدان، سخن نگفت

 

آهسته گریه کرد و جز با سکوت شب

از تر شدن به شُرشُرِ باران، سخن نگفت

 

گرچه «بهار خنده زد و ارغوان شکفت»

اما به بامدادان، «وارتان سخن نگفت»

 

در کنج انفرادی، مردی ز یاد رفت

اما چه رفت در شب زندان، سخن نگفت

 

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

دوشنبه 21 مهر1393 21:57
Her yürek sevebilseydi eğer,
ayrılık hiç olmazdı..
Her seven,yürekli olsaydı zaten,
aşk bu kadar 'basit' olmazdı..

( Can Yücel:1926-1999)
اگر هر دلی می توانست دوست بدارد
جدایی هرگز نمی بود
خود هر دوست داری دلی داشت اگر
عشق این گونه ساده نمی بود
(جان یوجل - شاعر ترکیه ای)

***

زندگی را به آکندگی تمام بزی
زبانت را «ای کاش»ها نپیچانَد
و کسی را چنان دوست بدار که
روزهنگام به خورشید
شب هنگام به ستاره، نیازی نمانَد
(جان یوجل)

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

جمعه 21 شهریور1393 14:25

دلم گاهی که از اندوهِ رازآلود لبریز است

تو و زیبایی و لبخند زیبایت، غم ­انگیز است

 

 تو می خندی و من خون می خورم از روزگاری که

زمینش سخت خون خوار و زمانش سخت خون ریز است

 

تصور کن که روی نیمکت، در پارک تنهایی

و روزِ جمعه و تنگِ غروب و فصلِ پاییز است

 

غمِ چیزی که «باید باشد اما نیست»، بر دوشت

که این پیشِ «نباید باشد اما هست»، ناچیز است

 

تب و تاب از زمین و آسمان می ریزد و انگار

تنم تب دار تهران و دلم بی تاب تبریز است

 

برای خنده هایت می توان با سادگی جان داد

کسی که فکر مردن هست هم دنبال انگیزه ست

 

جواب خنده ات را می دهم با خنده اما باز

بخوان با من: غم انگیزم، غم انگیزی؛ غم انگیز است

 

(پویا- شهریور 1393)

 

 

 

 

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

سه شنبه 4 شهریور1393 1:56
غزلی قدیمی که چند روز پیش در یکی از دفترهایم یافتم؛ فکر می کنم جایی و برای کسی نخوانده باشم:

 

ای کاش گفته­ بودی این راز را نهانی

ما را به هم خدایا هرگز نمی ­رسانی

 

ای کاش مرده بودم در لحظه جدایی

آسوده می ­شدم از کابوس زندگانی

 

گلچین چه ظالمانه از من ربود گل را

بر باد رفت، آری یک عمر باغبانی

 

هر چند دوری از چشم، ای نور دیده ­هایم

از عاشق قدیمی، یادی بکن ، فلانی!

 

«از سنگ ناله خیزد روز وداع یاران»

انصاف نیست ای دوست، حال مرا ندانی

 

گفتی تو «می ­روم» را،  من هم «بمان» نگفتم

 زیرا گمان نبردم از چشم من نخوانی

 

شاید دوباره روزی... شاید دوباره با هم ...

اما کجاست دیگر آن عشق و آن جوانی؟!

(تبریز- 1379)

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

شنبه 4 مرداد1393 3:46

نفرین نامۀ جنگ

آغشته با خون، صبح و شامم را
آزرده با گَندش مشامم را

این جنگ، این بیهوده، این نکبت
با تلخی اش پر کرده کامم را

آسودگی بُرده ز جان و تن
آگنده از زهرآبه جامم را

صلح آرزویی بود و پرپر شد
وا حسرتا سودایِ خامم را!

بنگر به جای عشق و آزادی 
در پای چه ریزم کلامم را!

از جنگ می نالم که گم کردم
در دام او، عیش مدامم را

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |