جمعه 21 شهریور1393 14:25

دلم گاهی که از اندوهِ رازآلود لبریز است

تو و زیبایی و لبخند زیبایت، غم ­انگیز است

 

 تو می خندی و من خون می خورم از روزگاری که

زمینش سخت خون خوار و زمانش سخت خون ریز است

 

تصور کن که روی نیمکت، در پارک تنهایی

و روزِ جمعه و تنگِ غروب و فصلِ پاییز است

 

غمِ چیزی که «باید باشد اما نیست»، بر دوشت

که این پیشِ «نباید باشد اما هست»، ناچیز است

 

تب و تاب از زمین و آسمان می ریزد و انگار

تنم تب دار تهران و دلم بی تاب تبریز است

 

برای خنده هایت می توان با سادگی جان داد

کسی که فکر مردن هست هم دنبال انگیزه ست

 

جواب خنده ات را می دهم با خنده اما باز

بخوان با من: غم انگیزم، غم انگیزی؛ غم انگیز است

 

(پویا- شهریور 1393)

 

 

 

 

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

سه شنبه 4 شهریور1393 1:56
غزلی قدیمی که چند روز پیش در یکی از دفترهایم یافتم؛ فکر می کنم جایی و برای کسی نخوانده باشم:

 

ای کاش گفته­ بودی این راز را نهانی

ما را به هم خدایا هرگز نمی ­رسانی

 

ای کاش مرده بودم در لحظه جدایی

آسوده می ­شدم از کابوس زندگانی

 

گلچین چه ظالمانه از من ربود گل را

بر باد رفت، آری یک عمر باغبانی

 

هر چند دوری از چشم، ای نور دیده ­هایم

از عاشق قدیمی، یادی بکن ، فلانی!

 

«از سنگ ناله خیزد روز وداع یاران»

انصاف نیست ای دوست، حال مرا ندانی

 

گفتی تو «می ­روم» را،  من هم «بمان» نگفتم

 زیرا گمان نبردم از چشم من نخوانی

 

شاید دوباره روزی... شاید دوباره با هم ...

اما کجاست دیگر آن عشق و آن جوانی؟!

(تبریز- 1379)

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

شنبه 4 مرداد1393 3:46

نفرین نامۀ جنگ

آغشته با خون، صبح و شامم را
آزرده با گَندش مشامم را

این جنگ، این بیهوده، این نکبت
با تلخی اش پر کرده کامم را

آسودگی بُرده ز جان و تن
آگنده از زهرآبه جامم را

صلح آرزویی بود و پرپر شد
وا حسرتا سودایِ خامم را!

بنگر به جای عشق و آزادی 
در پای چه ریزم کلامم را!

از جنگ می نالم که گم کردم
در دام او، عیش مدامم را

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

شنبه 24 خرداد1393 13:53
در جایی از فیلم مستند «بولینگ برای کلمباین» (BOWLING FOR COLUMBINE/ 2002) ، مایکل مور در گفت و گو با «مریلین منسون» (Marilyn Manson = Brian Hugh Warner ) خواننده راک - متال آمریکایی، از او می پرسد: اگر می توانستی ساعتی پیش از آن تیراندازی و کشتار خون بار در آن دبیرستان با این نوجوانان حرف بزنی به آنان چه می گفتی؟
پاسخ منسون درخشان و اندیشه برانگیز است:
- هیچ. مطلقن هیچ! تنها گوش می کردم ببینم آنان چه می گویند؛ کاری که هیچ کس نکرد!

گاهی در میانه کشمکش ها و جر و بحث های برخی، آن چه نبودش حس می شود همین حق دیده و شنیده شدنِ کسانی است که دارند درباره خودشان و خیر و صلاح یا ضرر و زیانشان حرف می زنند و تصمیم می گیرند.
امروز هم دارند بر سر این که چه گونه و از کدام راه باید مردم را به بهشت برد و چه کسی می تواند و چه کسی نمی تواند ببرد، آیا باید یا نباید برد، دعوا می کنند اما یکی نیست بپرسد چرا از همین مردم نمی پرسید: از نظر شما بهشت کجاست؟ آیا بهشت از دید همه کس یکسان است؟ پس از آن اگر مردم بخواهند و اگر خودشان نتوانند بروند، می توانند آنها را به همان جایی ببرند که دلشان می خواهد.
البته بد نیست به ویژگی هایی که افلاتون برای آرمان شهر یا اتوپیا برشمرده نیز نگاهی بیندازند و ببینند از جمله کسانی که در آرمان شهر نباید باشند همین روحانیون هستند. می ترسم آقایان مردم را تا بهشت برسانند و خودشان از همان دم در  برگردند!
یاد یکی از شعرهای طنز هادی خورسندی هم افتادم که به بی ارتباط به این سخن نیست:

 

گمنامِ داستان

این قصه خوانده ایم،
این قصه خوانده ایم به تکرار،
این قصه را به نقل ز قرآن و مثنوی،
خواندیم پیش از این.

این قصه خوانده ایم که میبرد؛
آن مور بینوا؛
آن مور خوش خیال؛
پای ملخ به کاخ سلیمان!
البته که به همت آن مور؛
گفتیم آفرین!

خواندیم قصه را و شنیدیم بارها،
اما شما و ما،
در ماجرای مور و سلیمان،
هرگز به حال آن ملخک فکر کرده ایم؟
یک لحظه ردّ پای ملخ را گرفته ایم؟
آن بینواترین.

من با اجازه تان،
در ماجرای مور و سلیمان پادشاه،
گاهی به حال و روز ملخ فکر میکنم:
آن بی نشان شهید، گمنام داستان!
یعنی یگانه صاحب آن پا.
باری. همین. همین!

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

چهارشنبه 24 اردیبهشت1393 23:41

 

سِلفیّه (سروده طنزی درباره فیس بوک ایرانی)

 

 

همراه با خدیجه و صغرا و طاهره

از خود گرفته اکرم، یک سلف ­پرتره                                       

 

آپلود کرده آن را در فیس بوکِ خود

حظ می­ کند از این که:«هی لایک می­ خوره!»

 

البته نام آن ها در عکس آمده:

آراسته، آزیتا، مهسا و خاطره

 

آرایش و لباس و موها به گونه ­ای است

گویی که دخترک­ ها هستند ساحره

 

در زیر آن نشسته، چندین کامنت و لایک

از نرجماعتی که کف­ کرده یک ­سره

 

زیرش جواب گفته، با: مرسی و فدات!

بر یک­ یکِ کامنتِ آن خلق، دختره

 

بین پسندهایش، از جمله آمده:

لیدی­گاگا، رونالدو، شهرام شب­پره!

 

از دور دیده مادر، دیشب که گرم بود

اکرم گشوده در چت، آن زیر، پنجره

 

مانند سیر و سرکه غُل­غُل زده دلش

ناچار لب گشوده در پیش شوهره،

 

گفته که جعفرآقا!  چت کرده دخترت!

دختر بشینه رو چت، دیگه کی می بره؟

 

بازآمده به یادش جعفر که  اکرمش

 بر روی دسکتاپِ شاگردش اصغره!

 

 

 

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |