چند شعر از خودم
اتفاق
در دلم احساس سردی اتفاق افتاده است
پیکرم یخ کرده ، دردی اتفاق افتاده است
باد پوچی می وزد در تار و پود بودنم
مرگ تدریجی مردی اتفاق افتاده است
تلخ و تنها مردن یک جنگجوی بی غرور
در سر انجام نبردی اتفاق افتاده است
برگ برگ دفترم از این خبر سرگشته اند
ابتذال فصل زردی اتفاق افتاده است
***
این همه تلخی و سردی ، این همه پوچی و درد
من نمی گویم تو کردی ،اتفاق افتاده است
هنوز گرم شرابم ، هنوز مست غرورم
هنوز خون به دلم می کنند و باز صبورم
هنوز سایه ام از کوه ها نیامده پایین
هنوز لرزه بر اندام ره فکنده عبورم
هنوز غرق دریغند کشند بر سر دارم
هنوز همره بیمند کنند زنده به گورم
هنوز عاشقم ، آری ، و ترسشان همه این است
به شور و شر بکشاند قبیله را شر وشورم
***
و هرگز عشق نمیرد که من ز دولت عشق است
هنوز گرم شرابم ، هنوز مست غرورم
یادگار روزگارانی هستیم
که از مردمانش
شعر های ناتمامی بر جای مانده
***
شعرهای یادگاری مردمانی هستیم
که از ناتمامی روزگاران
بر جای مانده بودند
***
مردمان ناتمامی هستیم
که از روزگاران شعر
به یادگار مانده ایم
***************
شعری برای قیصر امین پور که با درد زیست و از درد بی دردان مرد:
شهسوار خسته
بعد از تو درد هیچ کس باور نمی شود
یک مرد و این همه درد ٬ دیگر نمی شود
با سادگی نمی توان آتش به شعر ریخت
تلفیق آب٬ آینه٬خنجر نمی شود
ای شهسوار خسته ٬بعد از تو هیچ کس
در سرزمین شعر ما قیصر نمی شود
«حتی اگر نباشی» تنها به حرمتت
نان با بهای شعر برابر نمی شود
شعرت ز قلب ها و یادت ز سینه ها
بیرون نمی شود ٬ جان برادر نمی شود
*************************