ترانه ای برای ترانه ها
کار تازه ای است به یاد کودکی هایم که از ترانه های ماندگار زندگی ام رنگ و بو گرفته و گویی هر ترانه ای ،بخشی از احساسات جا مانده در لحظه های پر سوز نوجوانی و جوانی بی سامان مرا، چون دیگرانی بسیار، به دوش برکشیده ، تا امروز و فردایم با خود آورده است .خواسته ام این حس نوستالژیک و از دست دادگی را گفته باشم ؛ بدین امید که اگر به چشم کسی از خوانندگانمان خوش آید ، ما را از خبرش بی خبر نگذارد؛ بادا :
یاد ترانه
از تب ترانه پر بود
شب عاشقانه هامون
شور و ناز و عشوه می ریخت
از لب ترانه هامون
***
مستی مون تموم نمی شد
ته کوچه سار آواز
لذت خاطره می شد
آخر ترانه ، آغاز
***
توی لحظه لحظه هامون
این همه تیره نبودیم
مثل آدمای مرده
رو به هم خیره نبودیم
***
واژه های عاشقانه
این همه وحشی نبودن
جز به لطف و شرم و احساس
شاعرا نمی سرودن
نازنین بانوی شعرا
لیلی شیرین ما بود
عطر وحشی تمنا
توی آسمون رها بود
***
دلمونو جا گذاشتیم
یه جایی گوشه آواز
سرنگون شدیم من و تو
به زمین ، از اوج پرواز
***
کو ترانه ای که این دلو دوباره دیوونه کنه
نغمه ای کو که خرابه های غمو میخونه کنه
***
دیگه آوازی نداریم
سوزی و سازی نداریم
وقتی آوازی نباشه
چند شعر خوب
قصه ما
محمدرضا ترکی
ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست
قصه این عشق های پیش پا افتاده نیست
عشق ما با التهابی از جنون آمیخته ست
چون هوسناکی مشتی مردم واداده نیست
با جنون و التهاب عاشقی مانند من
بی گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست !
در تلاطم های اقیانوس پر طوفان عشق
پای واپس می کشد موجی که طوفان زاده نیست
گام هایم با تو هر دم در شروعی تازه اند
پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست
بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست
در شکیبایی زنی همچون تو فوق العاده نیست
عطر زلفت در تن گل های وحشی ریخته ست
ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست
با تو باید تا افق های رهاتر پر کشید
آه ، بال من برای پرزدن آماده نیست....
**********************
آب طلب نکرده
فاضل نظری
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کن
****************
سلمان هراتی
من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟
*
من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟
*
من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟
*
من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟
*
من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟
*
من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
***************
پناه
علی محمد مودب
موش به سوراخش ميخزد
لاكپشت به لاكش
و شترمرغ
سر در شن فرو ميكند
اما قناري را اگر بترسانند
ميپرد به آغوش آسمان
***************
در غبار خویش 
حسن یعقوبی
عمریست مثل سايه گمم در غبار خويش
آرام و سرد مي گذرم از كنار خويش
چون ساعتي تكيده و تنها تمام عمر
ماندم به روي طاقچه ي روزگار خويش
گويا كه سال هاست به پايان رسيده ام
مانند شمع سوخته اي بر مزار خويش
خاكستري رها شده ام در نگاه باد
انگار كرده شعله ي آن چشم، كار خويش
دارم قدم قدم به تو نزديك مي شوم
از لحظه اي كه دور شدم از مدار خويش
*****************

دف ها به رقص آمده و تارها خوشند
یادش به خیر یک دم از این دشت رد شدی
خوش باش ای نسیم که نیزارها خوشند
این خشت ها چقدر ترک خورده اند ...آه
اینجا چه کوچه ای است که دیوارها خوشند
تا این کلاغ های سیه چرده زنده اند
با آن که ناخوشند سپیدارها خوشند ..!
آه ا ی چنار پیر در این بی کسی نمیر
عمری است با تنفس تو سارها خوشند
مارا برادران به کلافی فروختند
ما هم خوشیم چون که خریدارها خوشند
تنها پلنگ زخمی این کوهسارهم
امشب به خون نشسته و کفتارها خوشند ....