غم نیست
هرچند دیگر در دلم اندوه و ماتم نیست
حال و هوا و شور و شوق عاشقی هم نیست
فرق فرود و اوج را دیگر نمی فهمم
حتا رسیدن هم برایم حس مبهم نیست
مستم نمی سازد کلام شاعران دیگر
گرچه شراب و شعر ، در اطراف من کم نیست
از مرگ شادی ها ندارم غصّه ای ، هرچند
حتا یکی از روزهایم بی محرّم نیست
با این همه ، با آن که دلگیرم من از عالم،
چشم امیدی هرگزم از اهل عالم نیست
تا آن که شاید این ورق یک روز برگردد
با بی خیالی زنده ام ؛ تا زنده ام ، غم نیست