تبليغاتX
پرسه گون
شاید حکایت بسیاری از ما در این روزها باشد :

 

ما خاموشیم

چونان گلوله هایی که در خشاب خاموشند

یا همچون حیوانی زخم خورده

 که خونش

به اندرونش می ریزد !

(ترجمه  شعری از ناظم حکمت )

***

غزلی از سال ها پیش که بیشتر مناسب این روزهاست :

 

با دشنه های خونین  ، در انتهای بازی

مست غرور خویشند ، این فاتحان تازی

 

گردنکشان شکستند در انهنای تقدیر

در زیر چکمه ها مُرد رویای سرفرازی

 

وا  خسروانه دیهیم  ، وایا به ایزدی تخت !

برجای هم نشینند: خوکی ، سگی ، گرازی

 

ما را به هیزمی سوخت ،دیگ دروغ و تزویر

باید بسوزی ای دل ، با سوختن بسازی

 

این است آن چه با هم دادنند جان ما را :

یک لحظه زنده بودن ، مرگی به این درازی

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 15:19 توسط |