غرلی تازه که هیچ چیز آن تازگی ندارد جز رنج یادآوری خاطراتی که انسان می پندارد دفنشان کرده اما در واقع ، خود زیر آنها دیری است که دفن شده است :
من آرزو ها را به تو بخشیدم و دیدی
از آرزو پر هستی و لبریز تردیدی
امّید با هم بودن و ماندن کنار هم
وقتی فقط از سوی من باشد ، چه امّیدی ؟!
چشمانت از بس در بهار و باغ ها گم بود
قدر گلی را که به تو دادم ، نفهمیدی
دستان گرم و خالی ام را آشیان کردم
هرگز نفهمیدم چرا ننشسته ، رنجیدی
گفتم بیا و سایبانم باش ، ای خورشید !
اما تو در ویرانه ها ، بر خاک تابیدی
تنها همین تصویر از تو یاد من مانده :
در تیرگی ها گم شدی ، با سایه رقصیدی