تبليغاتX
پرسه گون

غرلی تازه که هیچ چیز آن تازگی ندارد جز رنج یادآوری خاطراتی که انسان  می پندارد دفنشان کرده  اما در واقع  ، خود زیر آنها دیری است که دفن شده است  :

 

من آرزو ها را به تو بخشیدم و دیدی

از آرزو پر هستی و لبریز تردیدی

 

امّید با هم بودن و ماندن کنار هم

وقتی فقط از سوی من باشد  ، چه امّیدی ؟!

 

چشمانت از بس در بهار و باغ ها گم بود

قدر گلی را که به تو دادم  ، نفهمیدی

 

دستان گرم و خالی ام را آشیان کردم

هرگز نفهمیدم چرا ننشسته  ، رنجیدی

 

گفتم بیا و سایبانم  باش ، ای خورشید !  

اما تو در ویرانه ها   ، بر خاک تابیدی

 

تنها همین تصویر از تو یاد من مانده :

در تیرگی ها گم شدی  ، با سایه رقصیدی

 

+ نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 15:30 توسط |