غزلی پاییزی ، پیشکش بهار زندگی ام ، همسر مهربان و هنرمندم" زیبا" ، در پنجمین سالگرد پیوندمان

پاییز ، خاطره ای دل فریب بود
فصل شروع نگاهت ، نجیب بود
از زیر مانتویت ، آن آستین سرخ
جام نخست شرابی عجیب بود
آن گونه های وسوسه ، وقت سلام
در دیده ی آدم ، تکرار سیب بود
ای آشناترین ، روزی که دیدمت
دیدم که در دلم ،حسی غریب بود
پاییز آشنایی ، گرچه فریب دل
یک عمر ، خاطره ای دل فریب بود
کاش ...

کاش به جای آن که
جنگلی مه گرفته باشی
باغچه ای خندان بودی
تا مردی
از تو گلی بچیند
نه این که در تو گم شود
**
کاش به جای آن که
کوهی غم زده باشی
تپه شادابی بودی
تا مردی در دامنت بیاساید
نه این که بر دلش سنگینی کنی
**
کاش به جای آن که
دریایی طوفان زده باشی
چشمه آرامی بودی
تا مردی از تو سیراب شود
نه این که در خود غرقش کنی
**
کاش به جای آن که
زنی زیبا باشی
دختر کوچک مردی بودی
که دوست داشتن را به تو می آموخت
نه این که بی وفایی هایت را تلافی کند
***
پنج دوبیتی دانشگاهی
![]()
۱)
خودش را بچه ای مثبت نشان داد
نشان از بچه های درس خوان داد
شنیدم آخر ترم گذشته ،
یکی دیگر به جایش امتحان داد
**
۲)
امان از این همه مشروطی تو
و از موهای مثل طوطی تو
از این موها و مشروطی گذشته
مرا دیوانه کرد این شوتی تو !
**
۳)
به دستش تلفن همراه آمد
و بر تن مانتوی کوتاه آمد
بدین آرایش جشن عروسی ،
چرا ایشان به دانشگاه آمد ؟!
**
۴)
به دانشگاه رفت و باوری یافت
میان این همه سرها ، سری یافت
از این گونه تعارف ها گذشته ،
خدا را شکر ، خانم شوهری یافت !
**
۵)
جواب پرسشم را دیر می داد
و هی می برد حرف خویش از یاد
گمان کردم کمی ذهنش خراب است
ولی دیدم : اس ام اس می فرستاد !
***
غرلی تازه که هیچ چیز آن تازگی ندارد جز رنج یادآوری خاطراتی که انسان می پندارد دفنشان کرده اما در واقع ، خود زیر آنها دیری است که دفن شده است :
من آرزو ها را به تو بخشیدم و دیدی
از آرزو پر هستی و لبریز تردیدی
امّید با هم بودن و ماندن کنار هم
وقتی فقط از سوی من باشد ، چه امّیدی ؟!
چشمانت از بس در بهار و باغ ها گم بود
قدر گلی را که به تو دادم ، نفهمیدی
دستان گرم و خالی ام را آشیان کردم
هرگز نفهمیدم چرا ننشسته ، رنجیدی
گفتم بیا و سایبانم باش ، ای خورشید !
اما تو در ویرانه ها ، بر خاک تابیدی
تنها همین تصویر از تو یاد من مانده :
در تیرگی ها گم شدی ، با سایه رقصیدی
ما خاموشیم
چونان گلوله هایی که در خشاب خاموشند
یا همچون حیوانی زخم خورده
که خونش
به اندرونش می ریزد !
(ترجمه شعری از ناظم حکمت )
***
غزلی از سال ها پیش که بیشتر مناسب این روزهاست :
با دشنه های خونین ، در انتهای بازی
مست غرور خویشند ، این فاتحان تازی
گردنکشان شکستند در انهنای تقدیر
در زیر چکمه ها مُرد رویای سرفرازی
وا خسروانه دیهیم ، وایا به ایزدی تخت !
برجای هم نشینند: خوکی ، سگی ، گرازی
ما را به هیزمی سوخت ،دیگ دروغ و تزویر
باید بسوزی ای دل ، با سوختن بسازی
این است آن چه با هم دادنند جان ما را :
یک لحظه زنده بودن ، مرگی به این درازی



غزلی برای پسرانم
سرانجام پسرانم ، پیروز و پارسا به دنیا آمدند .
برای آنها غزلی سروده ام
:
ز دوردست ترین ها ، برابرم هستید
فرشتگان نجات مکررم هستید
![]()
چرا ز پای بیفتم که در سپردن راه
دو یار من پس از این و دو یاورم هستید
![]()
در این زمانه سوزان ، در این کویر سراب
شما دو سایه افتاده بر سرم هستید
![]()
به کورچشمی این قیدهای دستوری
هنوز ، دوباره ، باز ، دیگرم هستید
![]()
شما دو برگ جدید شکفتن عشقید
گلِ تمام غزل های دفترم هستید
![]()
![]()
![]()
نه این که من پدرم بعد از این ، شما فرزند
به رسم کهنه رفیقان برادرم هستید
هرچند ز خود بریده نومید خودیم
خوشبین به صلاحیت و تایید خودیم
تا خلق گمان برند با خود خوبیم
هی در پی افتتاح و تمدید خودیم
غم نیست
هرچند دیگر در دلم اندوه و ماتم نیست
حال و هوا و شور و شوق عاشقی هم نیست
فرق فرود و اوج را دیگر نمی فهمم
حتا رسیدن هم برایم حس مبهم نیست
مستم نمی سازد کلام شاعران دیگر
گرچه شراب و شعر ، در اطراف من کم نیست
از مرگ شادی ها ندارم غصّه ای ، هرچند
حتا یکی از روزهایم بی محرّم نیست
با این همه ، با آن که دلگیرم من از عالم،
چشم امیدی هرگزم از اهل عالم نیست
تا آن که شاید این ورق یک روز برگردد
با بی خیالی زنده ام ؛ تا زنده ام ، غم نیست
سه شعر طنز از عقرب الشعرا
:
عجب چیزی است
آن چشم های آبی خون خوار، عجب چیزی است
حقا که لنز تازه سرکار ، عجب چیزی است
حسن خدادادی اگر افسانه شد دیگر
شلوار تنگ و مانتوی قردار، عجب چیزی است
این فعل اگرچه اکثرا با حال می آید
شش حالتش در صیغه سردار ، عجب چیزی است
آن روح قدسی همنشین گر با مدد گردد
داخل شود بی مانتو و شلوار ، عجب چیزی است
آن هاله نوری که دور کله بعضی است
دور از حضور جمله حضار ، عجب چیزی است
***
خواب هسته ای
خواب دیدم که هزار و چارصد است
وضع ما خوب است و آمریکا بد است
خواب دیدم که ابر قدرت شدیم
واقعا از هر جهت راحت شدیم
خواب دیدم هسته بارآور شده
از مسلم هم مسلم تر شده
میوه پرحاصل آن در قم است
هسته اش هم توی دست مردم است
خواب دیدم دختران قد بلند
مانتو های هسته ای پوشیده اند
خواب دیدم هسته با طعم سن ایچ
می شود توزیع با کارت بسیچ
در فلسطین نهضت هسته به پاست
در تمام منطقه دسته به پاست
خواب دیدم خودرو های هسته سوز
در ترافیک اند گم در طول روز
در تمام شهر ها در هر کنار
جشن هسته بود بر پا هر بهار
یک گروه از لات های هرزه گرد
گرد هسته می زدند از زور درد ....
***
فکر سانسور
برای هنرمندان نازنین
که با جمع کردن امضا علیه سانسور ارشاد
وقت عزیزشان را هدر دادند
ای هنرمند مردمان پپه
فکر سانسور این قدر نکنید
بارها کرده اید امضا جمع
فایده داشته مگر نکنید
مهر ارشاد اگر به کاری خورد
وانگهی نام آن اثر نکنید
جز به تایید هسته و این ها
هنر از خود دگر به در نکنید
این همه رنج از هنر برخاست
دنده تان نرم باد هنر نکنید
بهر تایید این جفنگیات
مهر ارشاد را هدر نکنید
ترانه ای برای ترانه ها
کار تازه ای است به یاد کودکی هایم که از ترانه های ماندگار زندگی ام رنگ و بو گرفته و گویی هر ترانه ای ،بخشی از احساسات جا مانده در لحظه های پر سوز نوجوانی و جوانی بی سامان مرا، چون دیگرانی بسیار، به دوش برکشیده ، تا امروز و فردایم با خود آورده است .خواسته ام این حس نوستالژیک و از دست دادگی را گفته باشم ؛ بدین امید که اگر به چشم کسی از خوانندگانمان خوش آید ، ما را از خبرش بی خبر نگذارد؛ بادا :
یاد ترانه
از تب ترانه پر بود
شب عاشقانه هامون
شور و ناز و عشوه می ریخت
از لب ترانه هامون
***
مستی مون تموم نمی شد
ته کوچه سار آواز
لذت خاطره می شد
آخر ترانه ، آغاز
***
توی لحظه لحظه هامون
این همه تیره نبودیم
مثل آدمای مرده
رو به هم خیره نبودیم
***
واژه های عاشقانه
این همه وحشی نبودن
جز به لطف و شرم و احساس
شاعرا نمی سرودن
نازنین بانوی شعرا
لیلی شیرین ما بود
عطر وحشی تمنا
توی آسمون رها بود
***
دلمونو جا گذاشتیم
یه جایی گوشه آواز
سرنگون شدیم من و تو
به زمین ، از اوج پرواز
***
کو ترانه ای که این دلو دوباره دیوونه کنه
نغمه ای کو که خرابه های غمو میخونه کنه
***
دیگه آوازی نداریم
سوزی و سازی نداریم
وقتی آوازی نباشه
چند شعر از خودم
اتفاق
در دلم احساس سردی اتفاق افتاده است
پیکرم یخ کرده ، دردی اتفاق افتاده است
باد پوچی می وزد در تار و پود بودنم
مرگ تدریجی مردی اتفاق افتاده است
تلخ و تنها مردن یک جنگجوی بی غرور
در سر انجام نبردی اتفاق افتاده است
برگ برگ دفترم از این خبر سرگشته اند
ابتذال فصل زردی اتفاق افتاده است
***
این همه تلخی و سردی ، این همه پوچی و درد
من نمی گویم تو کردی ،اتفاق افتاده است
هنوز گرم شرابم ، هنوز مست غرورم
هنوز خون به دلم می کنند و باز صبورم
هنوز سایه ام از کوه ها نیامده پایین
هنوز لرزه بر اندام ره فکنده عبورم
هنوز غرق دریغند کشند بر سر دارم
هنوز همره بیمند کنند زنده به گورم
هنوز عاشقم ، آری ، و ترسشان همه این است
به شور و شر بکشاند قبیله را شر وشورم
***
و هرگز عشق نمیرد که من ز دولت عشق است
هنوز گرم شرابم ، هنوز مست غرورم
یادگار روزگارانی هستیم
که از مردمانش
شعر های ناتمامی بر جای مانده
***
شعرهای یادگاری مردمانی هستیم
که از ناتمامی روزگاران
بر جای مانده بودند
***
مردمان ناتمامی هستیم
که از روزگاران شعر
به یادگار مانده ایم
***************
شعری برای قیصر امین پور که با درد زیست و از درد بی دردان مرد:
شهسوار خسته
بعد از تو درد هیچ کس باور نمی شود
یک مرد و این همه درد ٬ دیگر نمی شود
با سادگی نمی توان آتش به شعر ریخت
تلفیق آب٬ آینه٬خنجر نمی شود
ای شهسوار خسته ٬بعد از تو هیچ کس
در سرزمین شعر ما قیصر نمی شود
«حتی اگر نباشی» تنها به حرمتت
نان با بهای شعر برابر نمی شود
شعرت ز قلب ها و یادت ز سینه ها
بیرون نمی شود ٬ جان برادر نمی شود
*************************