به یاد اسماعیل خویی
با درودی دیگر بر اسماعیل خویی عزیز ـ شاعر شعور و خروش جاودان . به واقع از شعر خوب نمی شود گذشت ، حتا اگر چله ای بر آن گذشته باشد . این شعر بلند خویی عزیز را - گستاخانه - کمی کوتاه کرده ام و چون از حافظه نقلش می کنم ، هراسانم که واژه ای از آن را نیز برانداخته باشم . چنین مباد .
می خانگی

از حال من پرسید ،
لبخنده ام خاموش با او گفت :
" من خوبم ، آری
خوب و تنهایم
تنهایم و خوبم ... "
**
... دیدم نگاهش می رمد
پرسنده و جویا
و دیگری را در پس دود و صدا می جوید او
گویا ...
**
لبخده ام پژمرد
خاموش تر شد ،
مُرد
خونم خروشان در سکوتم ،
باز دندان بر جگر افشرد :
"تنها منم ، من ، من
موجی جوانم
گیج و سرگشته
صد بار رفته ، صدهزاران بار برگشته "
**
مثل همیشه
باز اندوهم
گوید :
"شادی پیوستن شما را باد
حتا بزرگی های وارستن شما را باد .
تنها منم
کز جرعه اول
پذیرفتم سرشتم را
تنهایی ام را
سرنوشتم را "
**
تنها منم
که گریه ام می گیرد از تصویر افتادن
وقتی که می بینم
انبوه شاهینان بی پر را
بر سفره ای از لاشه کرکس "
**
آن سوی سرد نیمه شب
در کوچه های پرسه و پرسش
تنها منم
ای هرکس ، ای هرکس !
(فروردین ۱۳۴۹- تهران - از کتاب : رهروان دریا )

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب می دانم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست؛
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید؛ و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.
در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،
در آن لحظه ای که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،
در تمام لحظه هایی که تو میدانی، می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان.
صبح که ماهی گیران با قایق هایشان به دریا می رفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفته ای برسانم.
بیدار شو و سلام ساده ماهی گیران را بی جواب مگذار!
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.
باید از اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.
دیگر تکرار نخواهد شد.
از کتاب : بار دیگر، شهری که دوست می داشتم
چند شعر خوب
قصه ما
محمدرضا ترکی
ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست
قصه این عشق های پیش پا افتاده نیست
عشق ما با التهابی از جنون آمیخته ست
چون هوسناکی مشتی مردم واداده نیست
با جنون و التهاب عاشقی مانند من
بی گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست !
در تلاطم های اقیانوس پر طوفان عشق
پای واپس می کشد موجی که طوفان زاده نیست
گام هایم با تو هر دم در شروعی تازه اند
پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست
بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست
در شکیبایی زنی همچون تو فوق العاده نیست
عطر زلفت در تن گل های وحشی ریخته ست
ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست
با تو باید تا افق های رهاتر پر کشید
آه ، بال من برای پرزدن آماده نیست....
**********************
آب طلب نکرده
فاضل نظری
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کن
****************
سلمان هراتی
من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟
*
من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟
*
من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟
*
من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟
*
من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟
*
من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
***************
پناه
علی محمد مودب
موش به سوراخش ميخزد
لاكپشت به لاكش
و شترمرغ
سر در شن فرو ميكند
اما قناري را اگر بترسانند
ميپرد به آغوش آسمان
***************
در غبار خویش 
حسن یعقوبی
عمریست مثل سايه گمم در غبار خويش
آرام و سرد مي گذرم از كنار خويش
چون ساعتي تكيده و تنها تمام عمر
ماندم به روي طاقچه ي روزگار خويش
گويا كه سال هاست به پايان رسيده ام
مانند شمع سوخته اي بر مزار خويش
خاكستري رها شده ام در نگاه باد
انگار كرده شعله ي آن چشم، كار خويش
دارم قدم قدم به تو نزديك مي شوم
از لحظه اي كه دور شدم از مدار خويش
*****************

دف ها به رقص آمده و تارها خوشند
یادش به خیر یک دم از این دشت رد شدی
خوش باش ای نسیم که نیزارها خوشند
این خشت ها چقدر ترک خورده اند ...آه
اینجا چه کوچه ای است که دیوارها خوشند
تا این کلاغ های سیه چرده زنده اند
با آن که ناخوشند سپیدارها خوشند ..!
آه ا ی چنار پیر در این بی کسی نمیر
عمری است با تنفس تو سارها خوشند
مارا برادران به کلافی فروختند
ما هم خوشیم چون که خریدارها خوشند
تنها پلنگ زخمی این کوهسارهم
امشب به خون نشسته و کفتارها خوشند ....