آن روز صبح پدر یک تکه چوب به طرف کلاغی که روی ماشینش خرابکاری کرده بود، پرت کرد و گفت : کثافت! همه تون مثل همید. بابابزرگ مثل اینکه از این حرف بابام ناراحت شده باشد ، یک قطره اشک سفت ، مثل یک تکه یخ گوشه چشمش برق زد. رفتم جلو و با گوشه شال گردنم آن اشک را از روی گونه بابابزرگ برداشتم. بابابزرگ مثل کلاغ های حیاط که سردشان می شد و می رفتند توی پرهای خودشان قایم می شدند، یقه پالتوش را بالا کشید و شروع کرد به تکان تکان خوردن.
همین طور رفتیم و رفتیم تا اینکه بابا پیچید توی یک جاده سربالایی خیلی خلوت که هر دو طرفش درخت های کاج در سرمای زمستان می لرزیدند و نوک هر کدامشان کلاغ پیر خسته ای نشسته بود. مامان در حالی که دهانش نیمه باز بود ،زل زد به بابا و آن قدر نگاهش کرد تا مثل همیشه بابا ازش بپرسد : چی شده؟ اما این بار بابا نپرسید. مامان اسم بابا را صدا زد، بابا گفت: هیچی نگو، دیگه نه!
کلاغ هایی که وسط جاده ، جلو یک در بزرگ رنگ پریده که روزی سبز بود، نشسته بودند، با دیدن ماشین بابا همه با هم پریدند و یکی از آنها رفت روی تابلوی بزرگی نشست که رویش نوشته بود: خانه سالمندان کاج.
بابابزرگ می لرزید و بابا هم و من هم و مادر، این بار نمی دانم به چه کسی فحش می داد.