چند شعر از خودم
اتفاق
در دلم احساس سردی اتفاق افتاده است
پیکرم یخ کرده ، دردی اتفاق افتاده است
باد پوچی می وزد در تار و پود بودنم
مرگ تدریجی مردی اتفاق افتاده است
تلخ و تنها مردن یک جنگجوی بی غرور
در سر انجام نبردی اتفاق افتاده است
برگ برگ دفترم از این خبر سرگشته اند
ابتذال فصل زردی اتفاق افتاده است
***
این همه تلخی و سردی ، این همه پوچی و درد
من نمی گویم تو کردی ،اتفاق افتاده است